وقتی صحبت از «داستان اسباببازی» میشود، نخستین چیزی که به ذهن میرسد اسباببازیهایی هستند که در غیاب انسانها جان میگیرند و جهانی مخفی را پشت درهای بسته اتاقهای کودکان شکل میدهند. جهانی که در آن دوستی، ترس، حسادت، وفاداری و مهمتر از همه ترس از فراموش شدن، همیشه در کنار یکدیگر حضور داشتهاند. اما در «داستان اسباببازی ۵» تهدیدی تازه وارد این جهان شده است؛ تهدیدی که نه هیولاست و نه دشمنی که بتوان او را شکست داد. این بار رقیب اسباببازیها یک صفحه روشن و درخشان است؛ صفحهای که کودک را سرگرم میکند، اما در عوض آرامآرام میل او به لمس کردن، ساختن و خیالپردازی را میگیرد.
ایده فیلم در ظاهر ساده است: کودک دیگر بازی نمیکند، بلکه صفحه را مصرف میکند. اما همین ایده میتوانست «داستان اسباببازی ۵» را به یکی از تلخترین و صریحترین قسمتهای مجموعه تبدیل کند؛ فیلمی درباره جهانی که در آن اسباببازیها دیگر فقط از رها شدن توسط کودک نمیترسند، بلکه با رقیبی مواجهاند که خودِ مفهوم بازی را تغییر داده است. اندرو استنتون که پیشتر در «وال-ئی» وابستگی انسان به تکنولوژی را با زبانی تصویری و بیرحمانه به تصویر کشیده بود، این بار همان نگرانی را به اتاق کودک میآورد. با این تفاوت که اینجا قرار است این بحران را از نگاه جسی ببینیم؛ شخصیتی که بیش از هر اسباببازی دیگری معنای رها شدن و ترس از فراموشی را با خود حمل میکند.
انتخاب جسی بهعنوان محور اصلی داستان، یکی از بهترین تصمیمهای فیلم است. وودی در قسمت چهارم به نوعی با گذشته خود کنار آمده و پذیرفته بود که دیگر قرار نیست همیشه همان نقش سابق را داشته باشد. اما جسی هنوز درگیر زخمی است که سالها پیش بر او وارد شده است. امیلی او را کنار گذاشته و همین اتفاق، تصویری دردناک در ذهن جسی ساخته: اگر دیگر بازی نشوم، اگر کنار گذاشته شوم، پس لابد دیگر ارزشی ندارم.
به همین دلیل ورود لیلیپد برای جسی فقط ورود یک وسیله جدید به اتاق نیست؛ ورود رقیبی است که ترس قدیمی او را دوباره زنده میکند. صفحهای سرد و درخشان که میتواند توجه کودک را بدون لمس یک اسباببازی، بدون ساختن یک داستان و بدون آن بینظمی شیرین بازی به خود جلب کند.
فیلم این اضطراب را تنها به زبان دیالوگ بیان نمیکند. در لحظاتی که جسی مقابل تبلت قرار میگیرد، دوربین نیز از آرامش همیشگی فاصله میگیرد. قابها اندکی نامتعادل میشوند و حرکت دوربین در لحظات رویارویی او با لیلیپد ناآرامتر میشود. گویی پیش از آنکه جسی چیزی بگوید، تصویر به ما خبر میدهد که زخم قدیمی دوباره سر باز کرده است.
و همینجا «داستان اسباببازی ۵» به چیزی فراتر از یک داستان درباره تکنولوژی تبدیل میشود. مسئله فقط این نیست که کودک بیش از اندازه به صفحه نگاه میکند؛ مسئله این است که جسی از این میترسد که شاید دیگر هیچکس به او نگاه نکند.
شاید مهمترین دستاورد فیلم در جایی باشد که بدون توضیح دادن، حرف خود را با تصویر میزند. فیلم دو جهان کاملاً متفاوت را در برابر یکدیگر قرار میدهد.
جهان بازیهای خیالی بانی و بعدتر بلیز، جهانی نرم، رنگارنگ و تقریباً نقاشیگونه است. بافت تصویر زنده است، رنگها اندکی محو و پاستلیاند و لبههای اشیا آن صافی و خشکی دنیای دیجیتال را ندارند. اینجا همه چیز انگار با دست ساخته شده است. جهانی ناقص، بینظم و در عین حال زنده؛ درست شبیه ذهن کودکی که هنوز میتواند یک تکه پارچه را به اژدها، یک جعبه را به سفینه و یک اتاق ساده را به سرزمینی ناشناخته تبدیل کند.
در سوی دیگر، لیلیپد قرار دارد؛ صاف، براق، روشن و بیعمق. صفحهای که نورش به جای آنکه از جهان اطرافش استفاده کند، خودش جهان را میبلعد. نور سرد صفحه روی صورت کودک و دیوارهای اتاق میافتد و بافت اشیا را از بین میبرد. در برابر پارچه گرم اسباببازیها، سطح پلاستیکی و بیاصطکاک تبلت قرار گرفته است.
فیلم حتی پیش از آنکه درباره خطر تکنولوژی سخنرانی کند، این تضاد را به ما نشان میدهد: یک طرف لمس کردن، ساختن و خیالپردازی است و طرف دیگر نگاه کردن و مصرف کردن.
در بهترین لحظات، فیلم اصلاً نیازی ندارد به ما بگوید کدامیک را بیشتر دوست داشته باشیم. تصویر خودش پاسخ را میدهد.
در میان شلوغی داستان، سکانس کشف جعبه ناهار زیر درخت از معدود لحظاتی است که فیلم برای چند دقیقه نفس میکشد. جسی در میان خاک و ریشهها به چیزی از گذشته دست پیدا میکند و ریتم فیلم ناگهان آرام میشود. دوربین فاصله میگیرد و او را در برابر درخت و زمین کوچک نشان میدهد؛ انگار برای نخستین بار جسی در برابر چیزی بزرگتر از ترس خودش ایستاده است.
کندن خاک و باز شدن جعبه، با آن عکسها و نشانههایی که از گذشته باقی ماندهاند، معنای مهمی برای جسی دارد. او درمییابد که رها شدن لزوماً به معنای فراموش شدن نیست. ممکن است کسی از زندگی ما خارج شود، اما اثری که بر جای گذاشته همچنان باقی بماند.
این کشف، یکی از انسانیترین لحظات فیلم است. خاطره در اینجا چیزی نیست که روی صفحه ظاهر و چند ثانیه بعد ناپدید شود؛ چیزی فیزیکی است، چیزی که باید خاک را کنار زد، لمسش کرد و از درون یک جعبه قدیمی بیرونش آورد.
فیلم در همین لحظه به شکل ظریفی جهان دیجیتال را در برابر جهان خاطره قرار میدهد. در یک سو نور سرد صفحهای است که مدام تصویر تازهای تولید میکند و در سوی دیگر، چند شیء قدیمی که سالها در خاک ماندهاند اما هنوز معنایی برای یک نفر دارند.
کاش فیلم بیشتر در همین لحظه میماند. اما درست زمانی که این کشف میتواند به زخمی عمیق و ماندگار در شخصیت جسی تبدیل شود، داستان دوباره با شتاب به مسیر اصلی خود بازمیگردد.
رابطه جسی و باز لایتیر نیز در این قسمت پختهتر از گذشته است. باز دیگر آن شخصیت گرفتار انکار و خودبزرگبینی سابق نیست. او اینجا بیش از آنکه بخواهد جسی را نجات دهد، کنار او میماند.
این تفاوت مهمی است. جسی کسی را نیاز ندارد که به او بگوید چه کار کند؛ کسی را میخواهد که هنگام ترس، او را ترک نکند. باز در اینجا دقیقاً چنین نقشی دارد. حضورش آرام است و به جسی اجازه میدهد خودش با ترسهایش روبهرو شود.
بازگشت وودی اما بیشتر از آنکه ضرورت روایی داشته باشد، به نوستالژی متکی است. حضور او برای مخاطب قدیمی مجموعه خوشایند است، اما فیلم نمیتواند بهطور کامل توضیح دهد که چرا این بازگشت برای داستان ضروری است. وودی بیش از آنکه موتور اتفاق تازهای باشد، تبدیل به یادآوری گذشته شده است؛ انگار فیلم هنوز حاضر نیست کاملاً از چهرههای آشنای خود دل بکند.
مشکل اصلی «داستان اسباببازی ۵» از نیمه دوم آغاز میشود؛ جایی که فیلم به جای ادامه دادن مسیر آرام و تلخ خود، دوباره به الگوهای آشنای قسمتهای قبلی پناه میبرد.
ارتش بازهای هایتک، خطوط فرعی و تعقیبوگریزهای متعدد، فضای فیلم را شلوغتر میکنند. میزانسنها از آن خلوتی اولیه فاصله میگیرند و تدوین شتاب بیشتری پیدا میکند. آن سکوتی که در سکانس جعبه ناهار به فیلم امکان داده بود با ترس و تنهایی جسی همراه شویم، جای خود را به هیجان متعارف انیمیشنهای پرخرج میدهد.
اینجا تناقض اصلی فیلم آشکار میشود. «داستان اسباببازی ۵» در آغاز با جسارت درباره رقیبی حرف میزند که شاید اساساً معنای بازی را از بین ببرد، اما هرچه به پایان نزدیک میشود، از پیامدهای واقعی ایده خودش عقب مینشیند.
لیلیپد که ابتدا همچون منبع نوری سرد و هیپنوتیزمکننده معرفی شده، در نهایت تبدیل به چیزی میشود که میتوان با آن کنار آمد و حتی از آن استفاده درست کرد. تضاد میان دو جهان نیز نرم میشود.
و این دقیقاً همان جایی است که فیلم میتوانست بیرحمتر باشد.
اگر صفحه نمایش واقعاً قرار است تهدیدی برای تخیل کودک باشد، چرا باید در پایان فقط به این نتیجه برسیم که مشکل از «نحوه استفاده» است؟ چرا فیلم نباید یک قدم جلوتر برود و بپرسد اگر نسل بعدی دیگر نیازی به اسباببازی نداشته باشد، چه اتفاقی برای خود مفهوم بازی خواهد افتاد؟
فیلم پاسخ روشنی به این پرسش نمیدهد.
شاید دلیلش چندان پیچیده نباشد. «داستان اسباببازی ۵» در عین حال که درباره خطر مصرف تکنولوژی حرف میزند، محصول همان صنعت سرگرمیای است که خود بخشی از اقتصاد این جهان محسوب میشود. بنابراین طبیعی است که در نهایت نتواند آنقدر که باید علیه منطق مصرف پیش برود.
«داستان اسباببازی ۵» در بهترین لحظاتش فیلمی درباره ترس از فراموش شدن است؛ ترسی که جسی در تمام وجودش حمل میکند و ورود صفحه نمایش آن را دوباره زنده میکند. فیلم زمانی موفق است که اجازه میدهد این ترس از دل تصویر بیرون بیاید؛ از نور سرد صفحه، از پارچههای گرم اسباببازیها، از سکوت زیر درخت و از جعبهای که سالها در خاک مانده است.
اما در نهایت، فیلم از همان چیزی میترسد که در ابتدا شجاعانه به سراغش رفته بود. به جای آنکه زخم را باز نگه دارد و اجازه دهد درد آن باقی بماند، تصمیم میگیرد آن را با پایانی گرم و امیدوارکننده ببندد.
«داستان اسباببازی ۵» بنابراین فیلمی شکستخورده نیست؛ برعکس، لحظات درخشانی دارد و نشان میدهد پیکسار هنوز میتواند از نور، بافت، مقیاس، سکوت و حرکت برای بیان احساساتی پیچیده استفاده کند. اما در نهایت، میان آنچه میخواهد بگوید و آنچه حاضر است تا انتها بگوید، فاصلهای شکل میگیرد.
فیلم میتوانست درباره کودکی باشد که آرامآرام از جهان لمس و تخیل جدا میشود؛ درباره اسباببازیهایی که فقط از فراموش شدن نمیترسند، بلکه شاهد تغییر معنای بازی هستند. اما ترجیح میدهد در آخر همه چیز را آشتی دهد.
شاید همین بزرگترین تناقض «داستان اسباببازی ۵» باشد: فیلمی که درباره ترس از فراموش شدن ساخته شده، خودش از این میترسد که مخاطب را با یک زخم واقعی تنها بگذارد.
و در نهایت، همان نور سرد صفحه دوباره روی اتاق میافتد؛ روشن، بینقص و بیرحم. در گوشهای اما هنوز پارچهای قدیمی وجود دارد، چیزی که میتوان لمسش کرد، در آغوش گرفت و با آن جهانی ساخت. فیلم میداند کدامیک گرمتر است؛ فقط جرئت نمیکند تا پایان انتخابش را به ما تحمیل کند.
پایان/













نظر شما