در پی انتشار اظهارنظری درباره اینکه «مائو به دلیل جرئت به خرج دادن و برقراری روابط با آمریکا، به ۱۰۰ سال تحقیر چین پایان داد»، روایت چند نکته خالی از لطف نیست.
مقایسه تجربه مائو در چین و مذاکره با آمریکا با شرایط ایران، اگر قرار است مبنای یک استدلال سیاسی قرار بگیرد، باید بر تفکیک چند واقعیت تاریخی استوار باشد.
مائو در بازسازی اقتدار دولت مرکزی و تغییر جایگاه سیاسی چین نقش مهمی داشت اما این به معنای پایانیافتن همه مشکلات چین یا آغاز جهش اقتصادی آن در دوره مائو نیست.
چین در دوران حکومت او، در کنار برخی دستاوردهای سیاسی و صنعتی، فاجعه قحطی بزرگ و بحران انقلاب فرهنگی را نیز تجربه کرد.
گشایش روابط چین و آمریکا نه صرفاً نتیجه اعتمادبهنفس شخصی مائو بود و نه تصمیمی یکطرفه از سوی واشنگتن. این روند حاصل تلاقی منافع راهبردی دو کشور در بستر شکاف عمیق چین و شوروی بود.
در اواخر دهه ۵۰ میلادی، روابط چین و شوروی به دلیل اختلاف بر سر رهبری جهان کمونیست، روابط با آمریکا و موارد دیگر تیره و تار شد.
نیکسون و کیسینجر میخواستند از نزدیکی به پکن برای تقویت موقعیت آمریکا در رقابت با مسکو استفاده کنند. رهبران چین نیز در پی کاهش تهدید شوروی و بهبود موقعیت بینالمللی کشورشان بودند.
دیدار نیکسون و مائو در فوریه ۱۹۷۲ و بیانیه شانگهای، این چرخش را علنی کرد. بااینحال، برقراری روابط دیپلماتیک رسمی تا ژانویه ۱۹۷۹ طول کشید.
چین و آمریکا برای رسیدن به توافق، مواضع خود را تعدیل کردند اما در آن سوی میدان کسی مثل ترامپ نبود.
پکن همچنان بر موضع خود درباره تایوان تأکید داشت و اعلام کرد که حضور نیروهای آمریکایی در این جزیره باید پایان یابد.
واشنگتن نیز در بیانیه شانگهای موضع خود را با دقت صورتبندی و اعلام کرد که موضع چینیها درباره تعلق تایوان به چین را به رسمیت میشناسد، آن را به چالش نمیکشد و خواهان حل مسالمتآمیز مسئله است.
چین همچنین هدف نهایی خروج نیروهای آمریکایی از تایوان را اعلام کرد و کاهش تدریجی حضور نظامی خود را به کاهش تنشها پیوند زد.
چین و آمریکا از نظر قدرت اقتصادی، نظامی و جهانی هموزن نبودند اما هر دو اهرمهای راهبردی مهمی داشتند.
چین به دلیل موقعیت جغرافیایی، توان نظامی، برنامه هستهای، جایگاه بینالمللی و اختلافاتش با شوروی برای واشنگتن اهمیت داشت.
آمریکا نیز از قدرت اقتصادی و نظامی و نفوذ جهانی گستردهای برخوردار بود. هیچیک تمام خواستههای طرف مقابل را نپذیرفت و توافق بر پایه منافع مشترک محدود و مدیریت اختلافات شکل گرفت.
در واقع، آنچه اهمیت داشت برابری کامل قدرت نبود، بلکه وجود منافع متقابل و توانایی هر دو طرف برای استفاده از اهرمهای خود بود.
آمریکا برای مذاکره با مائو منتظر نماند تا چین به یک کشور دموکراتیک تبدیل شود یا همه اختلافاتش با واشنگتن را کنار بگذارد. چین همچنان یک حکومت کمونیستی بود و اختلافات مهمی با آمریکا داشت اما وجود یک منفعت راهبردی مشترک، یعنی مقابله با نفوذ شوروی، امکان گشایش روابط را فراهم کرد.
از سوی دیگر، جهش اقتصادی چین را نیز نمیتوان مستقیماً محصول تصمیم مائو برای مذاکره با آمریکا دانست.
گشایش دیپلماتیک در دوره مائو آغاز شد، اما اصلاحات اقتصادی تعیینکننده از سال ۱۹۷۸، تحت رهبری «دنگ شیائوپینگ» شکل گرفت.
اصلاح نظام اقتصادی، گسترش تجارت خارجی، جذب سرمایهگذاری و تغییر سیاستهای داخلی، در کنار شرایط بینالمللی مساعدتر، به رشد بلندمدت چین کمک کردند.
تمام این دستاوردها به یک تصمیم دیپلماتیک، نقش اصلاحات بعدی و هزینههای سیاستهای دوره مائو را نادیده میگیرد.
تجربه چین برای ایران نه یک نسخه آماده، بلکه موضوعی برای مقایسه است، آنهم از منظر مهمترین انگاره در روابط بینالملل یعنی «قدرت».
پرسش اصلی این است که ایران در مقایسه با چین و آمریکا، چه اهرمهایی در اختیار دارد، چه منافع مشترکی میتواند با طرف مقابل تعریف کند، کدام اختلافات قابل مدیریتاند و توافق احتمالی چه دستاوردها و هزینههایی خواهد داشت.
ایران با آمریکا در سال ۲۰۱۵ به توافقی رسید که میتوان گفت تا حدی متوازن بود و خواستههای طرفین را اجابت میکرد و به گفته رئیس دولت وقت ایران، نقطه آغازی برای حلوفصل مسائل دیگر بود، البته اگر آمریکا به تعهدات خود پایبند میماند.
اما آیا «آمریکای ابرقدرت» اساسا میتواند با یک قدرت متوسط به توافقی برسد و آنرا تمام و کمال اجرایی کند؟
پاسخ به این پرسشهاست که مشخص میکند تجربه چین تا چه اندازه برای ایران قابل استفاده است.
پایان/
مقایسه تجربه مائو در چین و مذاکره با آمریکا با شرایط ایران، اگر قرار است مبنای یک استدلال سیاسی قرار بگیرد، باید بر تفکیک چند واقعیت تاریخی استوار باشد.
۱۹ مهر ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
کد مطلب: 36026













نظر شما