وقتی سخن از «مردی برای تمام فصول» ساختهٔ فرد زینهمان به میان میآید، نخستین تصویری که شکل میگیرد درام تاریخی سر توماس مور و تقابل او با هنری هشتم است؛ مردی که حاضر نشد خواستهٔ پادشاه را بپذیرد و جانش را بر سر این امتناع گذاشت. اما خلاصه کردن فیلم در چنین چارچوبی، نادیده گرفتن ژرفای آن است. زینهمان فیلمی دربارهٔ یک واقعهٔ تاریخی نساخته است. او از این واقعه بهره گرفته تا یکی از هولناکترین موقعیتهای اخلاقی انسان را آشکار کند: لحظهای که قدرت از آدمی نمیخواهد جنایت کند، بلکه تنها میخواهد حقیقتی را که به آن باور دارد انکار کند.
وحشت فیلم دقیقاً از همینجا آغاز میشود.
در اینجا هیولایی وجود ندارد. شکنجهگرها از تاریکی بیرون نمیآیند و آدمکش نقابداری در کار نیست. کسانی که مور را به سوی مرگ میرانند، مردانی موجه، صاحب مقام و برخوردار از اعتبار اجتماعیاند. آنها با زبان قانون سخن میگویند، از مصلحت کشور دم میزنند و برای تصمیمهای خود دلایل سیاسی و حقوقی میتراشند. اما پشت این ظاهر متمدن، قساوتی آرام و حسابشده شکل میگیرد.
و این همان چیزی است که فیلم را همچنان زنده و مهم نگه میدارد: شر در «مردی برای تمام فصول» با چهرهای هیولایی ظاهر نمیشود؛ شر لباس نظم میپوشد.
سر توماس مور در آغاز فیلم مردی شکستخورده نیست. او در جایگاهی ایستاده که بسیاری برای رسیدن به آن هر کاری میکنند: مقام دارد، اعتبار دارد، خانواده دارد و مورد احترام است. اما زینهمان از همان ابتدا روشن میکند که ارزش واقعی مور در آنچه دارد نیست، بلکه در چیزی است که حاضر نیست از دست بدهد: وجدان.
مسئلهٔ مور دوستی یا دشمنی با پادشاه نیست. حتی مخالفت سیاسی صرف هم نیست. بحران از جایی آغاز میشود که پادشاه از او میخواهد عقیدهای را تأیید کند که مور نمیتواند آن را حقیقت بداند. در ظاهر خواسته ساده است: فقط موافقت کن. فقط امضا کن. فقط حرف بزن. فیلم بهتدریج نشان میدهد که همین «فقط»ها چگونه میتوانند انسان را تا مرز نابودی پیش ببرند.
مور میداند که اگر یکبار زبانش را در اختیار قدرت بگذارد، نوبت وجدانش خواهد رسید. و اگر وجدان را واگذار کند، دیگر چیزی از آن انسانی که بوده باقی نمیماند. این آگاهی است که او را از یک مخالف سیاسی معمولی جدا میکند. او نمیخواهد پادشاه را شکست دهد؛ میخواهد خودش را نبازد.
یکی از هوشمندانهترین تمهیدات فیلمساز، استفاده از سکوت است. مور برخلاف بسیاری از قهرمانان تاریخی، اهل خطابه و شعار نیست. او سخنرانی نمیکند و دیگران را به مقاومت دعوت نمیکند. هرچه فشار بیشتر میشود، او بیشتر ساکت میماند. و این سکوت بهتدریج از یک رفتار شخصی به نیرویی دراماتیک تبدیل میشود.
قدرت از مور کلمه میخواهد، زیرا کلمه را میتوان ثبت کرد، تفسیر کرد و علیه صاحبش به کار برد. اما مور چیزی نمیدهد. ساکت میماند. در نتیجه دیگران مجبور میشوند حرف بزنند: کرامول حرف میزند، ریچ حرف میزند، پادشاه حرف میزند. و هرچه بیشتر سخن میگویند، بیشتر خود را افشا میکنند. زینهمان بهجای آنکه با دیالوگهای پرطمطراق ماهیت قدرت را توضیح دهد، اجازه میدهد قدرت خودش را لو بدهد. مور فقط ساکت است؛ اما همین سکوت اطرافیانش را رسواتر میکند.
بازی پل اسکوفیلد یکی از ستونهای اصلی فیلم است. او مور را به قدیسی سنگی و بیاحساس بدل نمیکند. مور میترسد، خشمگین میشود، نگران خانوادهاش است و از سرنوشتی که در انتظارش است آگاه. اما اسکوفیلد این احساسات را با نمایشهای پرسروصدا عرضه نمیکند. یک مکث کافی است، یک نگاه، تغییری کوچک در لحن، کمی خم شدن سر. و ناگهان درمییابیم که پشت آن آرامش ظاهری، مردی ایستاده که بهخوبی میداند چه چیزی را از دست میدهد.
اگر مور بیباک بود، مقاومت او چندان دشوار به نظر نمیرسید. ارزش انتخاب او در این است که میترسد و با این حال تسلیم نمیشود. اسکوفیلد این ترس را پنهان نمیکند؛ آن را مهار میکند. و همین مهار، به شخصیت او وقار و سنگینی خاصی میبخشد.
یکی از بهترین صحنههای فیلم، ملاقات هنری هشتم با مور در خانهٔ اوست. پادشاه ابتدا با حالوهوایی دوستانه وارد میشود. فضای خانه برای لحظاتی از خشونت سیاست دور به نظر میرسد. دو دوست قدیمی با یکدیگر سخن میگویند. اما این آرامش دوام نمیآورد. لحن تغییر میکند، درخواست جدیتر میشود و صمیمیت کمکم رنگ فرمان میگیرد. ناگهان روشن میشود که دوستی تا زمانی ارزش دارد که دوست مقابل اطاعت کند.
این صحنه یکی از دقیقترین تصاویر فیلم از ماهیت قدرت است. هنری لازم نیست فریاد بزند یا تهدید کند. کافی است همه بدانند او پادشاه است. و مور دقیقاً در برابر همین منطق مقاومت میکند. او حاضر نیست میان «دوستی با پادشاه» و «اطاعت از پادشاه» علامت مساوی بگذارد.
اگر هنری هشتم چهرهٔ آشکار قدرت باشد، کرامول چهرهٔ سرد و حسابگر آن است. کرامول به اندازهٔ هنری هیجانی نیست و شاید به همین دلیل خطرناکتر است. او شر را با خشم و جنون اجرا نمیکند؛ با برنامه اجرا میکند. میداند چه میخواهد، از چه کسی باید استفاده کند، کجا باید فشار بیاورد و چگونه خواستهٔ قدرت را به زبان قانون و سیاست ترجمه کند.
برای کرامول، انسانها تا زمانی ارزش دارند که در دستگاه قدرت مفید باشند. مور اما خریدنی نیست. و انسانی که خریدنی نباشد، برای چنین سیستمی بسیار خطرناک است. کرامول تلاش میکند نه فقط مور را شکست دهد، بلکه ثابت کند هیچ انسانی آنقدر محکم نیست که نتوان او را وادار به تسلیم کرد. اشتباه او همینجاست. مور قرار نیست پیروز شود؛ فقط قرار است تسلیم نشود. و این دو با یکدیگر تفاوت دارند.
ریچارد ریچ شاید از نظر اخلاقی یکی از منفورترین شخصیتهای فیلم باشد، اما اهمیت او در این است که از ابتدا هیولا نیست. او جاهطلب است، مقام میخواهد و زندگی بهتر. قدرت به او پیشنهاد میکند که برای رسیدن به اینها فقط کمی از اصولش فاصله بگیرد. همین «کمی» سرآغاز سقوط اوست.
ریچ ابتدا چیزی کوچک را میفروشد و سپس چیزی بزرگتر را. سرانجام در دادگاه آنقدر از خودش دور شده که حاضر است دروغ بگوید و انسانی را به مرگ بفرستد که زمانی به او کمک کرده بود. تراژدی ریچ این نیست که شرور شده؛ تراژدی او این است که قدمبهقدم شرور شده و در هر قدم به خودش گفته هنوز دیر نشده است. اما دیر شده است. مور در دادگاه فقط شاهد دروغ او نیست؛ شاهد نابودی انسانی است که میتوانست چیز دیگری باشد. جملهٔ مور دربارهٔ فروختن روح حتی برای ولز، یکی از تلخترین لحظات فیلم است. ریچ به آنچه میخواست رسیده، اما دیگر آن انسانی نیست که برای رسیدن به آن آرزو داشت.
آلیس مور عنصری است که فیلم را از یک رسالهٔ اخلاقی صرف جدا میکند. اگر مور تنها بود، مقاومت او آسانتر به نظر میرسید. اما او تنها نیست. همسر دارد، خانواده دارد و آدمهایی هستند که او را دوست دارند و نمیخواهند بهای انتخابش را بپردازند. آلیس نمیتواند به اندازهٔ مور از وجدان سخن بگوید، زیرا برای او مسئله کاملاً ملموس است: مردی که دوستش دارد به سوی مرگ میرود.
فیلم در اینجا پرسشی دشوار مطرح میکند: آیا اصول اخلاقی یک انسان میتواند آنقدر مطلق باشد که رنج کسانی را که دوستشان دارد نیز توجیه کند؟ پاسخ سادهای نمیدهد و همین، آن را انسانیتر میکند. مور قهرمان است، اما انتخاب او بیهزینه نیست. وجدان در این فیلم چیزی باشکوه و راحت نیست؛ وجدان بهایی سنگین دارد.
مور تا آخرین لحظه تلاش میکند خود را پشت قانون حفظ کند. او شورشی نیست، نمیخواهد کشور را به آشوب بکشد و حکومت را سرنگون کند. فقط معتقد است قانون هنوز باید معنایی داشته باشد. در بحث با روپر این نگاه بهروشنی بیان میشود: حتی اگر انسانی گناهکار باشد، قانون نباید صرفاً به خاطر نفرت از او کنار گذاشته شود. زیرا اگر قانون را کنار بگذاریم، چه چیزی میان انسان و قدرت باقی میماند؟
این پرسش در جهان فیلم هولناک است. تماشاگر بهتدریج میبیند همان قانونی که مور به آن پناه برده، چگونه تحت فشار قدرت قرار میگیرد. وقتی قانون به ابزار قدرت تبدیل شود، مسئله فقط بیعدالتی نیست؛ مسئله فروپاشی نظم اخلاقی جامعه است.
دادگاه باید محل حقیقت باشد. اما در این فیلم به صحنهای تبدیل میشود که دروغ در آن لباس قانون پوشیده است. ریچ شهادت میدهد، مور سکوت میکند و کسانی که از پیش تصمیم خود را گرفتهاند، وانمود میکنند هنوز در جستوجوی حقیقتاند. خشونت وقتی هولناکتر میشود که دیگر خودش را خشونت معرفی نکند: وقتی حکم مرگ در قالب روند قانونی صادر شود، وقتی خیانت «وظیفه» نامیده شود و وقتی دروغ در دادگاه رسمی به حقیقت بدل گردد. مور با شمشیر مبارزه نمیکند؛ فقط حاضر نیست در این نمایش شرکت کند. و سرانجام، زمانی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، سخن میگوید.

سکانس اعدام صرفاً پایان داستان نیست. نتیجهٔ تمام سکوتها، امتناعها، خیانتها و فشارهایی است که فیلم از ابتدا انباشته است. مور همه چیز را از دست داده: مقام، آزادی، امنیت و سرانجام زندگی. اما چیزی باقی مانده است. او هنوز خودش است. و این همان چیزی است که قدرت نتوانسته از او بگیرد.
جملهٔ پایانی مور دربارهٔ وفاداری به پادشاه و تقدم وفاداری به خدا، نه شعاری مذهبی، بلکه جمعبندی تمام کشمکش فیلم است. او نمیگوید قدرت سیاسی هیچ ارزشی ندارد؛ میگوید قدرت سیاسی آخرین مرجع حقیقت نیست. و همین تمایز کوچک، برای جهانی که همه چیز را به اطاعت تقلیل داده، بسیار مهم است.
«مردی برای تمام فصول» فیلمی دربارهٔ پیروزی نیست. مور شکست میخورد. واقعاً شکست میخورد. اگر معیار پیروزی قدرت سیاسی باشد، او بازنده است. اما فیلم معیار دیگری پیش روی ما میگذارد: حفظ خویشتن. و اینجاست که سرنوشت مور در برابر سرنوشت ریچ و کرامول قرار میگیرد. آنها بیشتر به دست میآورند و زنده میمانند؛ مور کمتر به دست میآورد و میمیرد. اما در پایان این پرسش باقی میماند که کدامیک واقعاً چیزی را از دست دادهاند.

زینهمان با هوشمندی، بحران وجدان را از سطح یک مفهوم اخلاقی بیرون میکشد و آن را در چهره، سکوت، میزانسن و بازی بازیگران جاری میکند. فیلم نشان میدهد که انسان ممکن است همه چیز را از دست بدهد و هنوز چیزی برای دفاع کردن داشته باشد: خودش.
و شاید هولناکترین پرسش فیلم نیز همین باشد: اگر برای نجات زندگیات مجبور شوی خودت را انکار کنی، آن زندگی دیگر چه ارزشی خواهد داشت؟
مور پاسخ خود را خیلی زود یافته است. برای او مرگ پایان نیست. پایان واقعی لحظهای است که انسان حاضر شود برای زنده ماندن، خودش را بفروشد. و در جهانی که کرامولها معامله میکنند، ریچها سقوط میکنند و قدرت قانون را به خدمت خود درمیآورد، مردی که حاضر نیست خودش را بفروشد، از همه خطرناکتر است.
پایان/













نظر شما