به گزارش تحریریه، ژوده یو (周德宇)، دانشآموخته دکترای علوم سیاسی از دانشگاه پیتسبورگ و پژوهشگر پسادکترای دانشکده تاریخ دانشگاه رِنمین چین، در یادداشتی تحلیلی به بررسی بحران تولید در آمریکا پرداخته است.
خیلی از اخبار را باید کنار هم چید و با هم دید تا تصویر واقعی روشن شود.
یک خبر این بود: همین چند روز پیش، ترامپ پیاپی رجز میخواند که دوباره علیه ایران دست به اقدام نظامی میزند؛ اما در نهایت بخاطر کمبود مهمات هیچ کاری نتوانست بکند. البته کار تا جایی بالا کشید که حتی رسانههایی که خودش آنها را فیکنیوز مینامد، گزارش دادند که ترامپ و پیت هگست، وزیر جنگش، سر همین ماجرا دعوای لفظی شدیدی راه انداختهاند.

خبر دیگر اما این است: شرکت آمریکایی جنرال داینامیکس (General Dynamics) در سال ۲۰۲۴ یک کارخانه تولید گلولههای توپ ۱۵۵ میلیمتری در شهر مِسکیت ایالت تگزاس ساخت. قرار بود این کارخانه به الگوی جدید و چشم و چراغ صنایع نظامی آمریکا تبدیل شود اما چه شد؟ با بلعیدن ۵۳۳ میلیون دلار از جیب مالیاتدهندگان آمریکایی تا این لحظه حتی یک دانه گلوله توپ قابل استفاده هم از خط تولید آن بیرون نیامده است.
شاید بپرسید چطور کشوری مثل آمریکا که بالاترین بودجه نظامی جهان را دارد، در چنین قحطی مهماتی دست و پا میزند؟ کافی است قطعات پازل را کنار هم بگذارید تا همهچیز مثل روز روشن شود.
این روزها به واسطه شرایط شغلی یکی از اعضای خانواده، بهطور اتفاقی کتابی را دست گرفتم که میگویند از شاهکارهای کلاسیک علم مدیریت است؛ کتابی به نام «هدف/The Goal» از الیاهو گلدرت اسرائیلی.
این اثر که در سال ۱۹۸۴ چاپ شده، در قالب یک رمان جذاب، اصول بنیادی مدیریت کارخانهها و شرکتهای تولیدی—یا همان نظریه محدودیتها (TOC)—را توضیح میدهد. کتاب «هدف» سالهاست که پشتسرهم تجدید چاپ میشود و هنوز هم خیل عظیمی از کارشناسان، TOC را به عنوان یکی از مهمترین تئوریهای مدیریتی ستایش میکنند.

نکته بهشدت کنایهآمیز کتاب «هدف» در این است که داستان درست در بستر یک شهر صنعتی رو به زوال در آمریکا آغاز میشود. قهرمان داستان، مدیر کارخانهای است که با چشم خود میبیند دیگر کارخانههای تولیدی شهر یکی پس از دیگری در حال تخته شدن هستند و کل صنعت آمریکا زیر فشار رقابت با ژاپن در حال فروپاشی است؛ او تمام تلاشش را میکند تا کارخانه و زادگاهش را از این ورشکستگی نجات دهد.
البته پس از گذشت این همه سال، همه ما به خوبی میدانیم سرنوشت واقعی چه شد: آن شهر خیالی کتاب، امروز بدون شک به یک «کمربند زنگزده» و مخروبهای تمامعیار تبدیل شده و کارخانه و شرکت آن مدیر بختبرگشته هم به احتمال قریب به یقین سالهاست که اعلام ورشکستگی کردهاند. جالبتر اینکه امروز بحران فقط گلوی تولید آمریکا را نگرفته، بلکه گریبانگیر همان صنعت ژاپن هم شده که روزی در کتاب «هدف» غول شکستناپذیر میدان رقابت بود!

چرا کار به اینجا کشید؟ اگر روشهای مدیریت علمی که در کتاب مطرح شده اینقدر معجزهآسا و شاهکارند، پس چرا وضعیت صنعت و تولید آمریکا به این روز افتاده و حتی نسبت به دهه ۱۹۸۰ ده برابر بدتر شده است؟
این ماجرا دقیقاً مثل همان حسی است که سالها پیش موقع تحصیل در رشته علوم سیاسی در آمریکا داشتم: اگر «علوم سیاسی آمریکا» اینقدر پیشرفته و عالی است، پس چرا اوضاع سیاست واقعی آمریکا این چنین افتضاح از آب درآمده؟ چرا ترامپ سر کار آمد، در حالی که همین حضرات حتی نتوانسته بودند ظهور او را پیشبینی کنند؟!»
یک پاسخ دمدستی و ساده این است که همه این تئوریها، نظریاتی انتزاعی و دور از واقعیت هستند. اینکه چرا علوم سیاسی آمریکا به این فلاکت افتاده را پیشتر بارها و بارها نوشتهام و پس توضیح بیشتری نمیدهم. اما آیا قضیه مدیریت تولید هم همین است؟
مسئله در واقع به این سادگیها هم نیست. اگر منصفانه و بر اساس متن قضاوت کنیم، خیلی از حرفهای کتاب «هدف» بیراه نیست و تا حدی منطقی به نظر میرسد؛ مثلاً اینکه باید به مسائل نگاهی جامع و سیستمی داشت، تناقض و گره اصلی فرایندها را شناسایی کرد و حل آن را در اولویت گذاشت، کلیشهها و چارچوبهای پوسیده را شکست، و واقعاً بر اساس شرایط عینی عمل کرد…گرچه از نظر من، بخش عمدهای از این نکاتِ واقعاً مفید، چیزی جز بسط و امتداد همان «ماتریالیسم دیالکتیک» نیست و راستش را بخواهید، اگر بروید مستقیماً «مجموعه آثار مائو» را بخوانید بسیار پربارتر است! اما از آنجا که توانایی انسانها در تعمیم اصول کلی به موارد جزئی همیشه محدود است، شاید واقعاً به یک سری مطالعات موردی خاص نیاز باشد که از دل صنایع مشخص بیرون آمدهاند.
حال اگر آموزههای «هدف» واقعاً کارآمد است، پس چرا بخش تولید آمریکا به این فلاکت افتاده؟
اینجا هم چند پاسخ ساده وجود دارد: یکی اینکه «کتاب مقدس مشکلی ندارد، مشکل از کشیشهایی است که آن را غلط خواندهاند یا اصلاً لای آن را هم باز نکردهاند!»؛ یعنی همه فعالان صنعت آمریکا این درک و توانایی را نداشتند که اصول کتاب را بفهمند و پیاده کنند. پاسخ دیگر این است که دامنه کاربرد هر نظریهای محدود است؛ شما شاید بتوانید یک کارخانه یا یک شرکت را به درستی جمعوجور و مدیریت کنید، اما نمیتوانید خلاف جهت باد و بر خلاف روندهای کلی حاکم بر یک کشور و جهان شنا کنید.
این پاسخها تا حدی درستاند، اما همه حقیقت نیستند. قصد من در اینجا باز کردن یک بحث صرفاً مدیریتی نیست؛ بلکه میخواهم به یک مسئله تاریخی بپردازم: صنعت و تولید آمریکا اصلاً چطور شد که به این حال و روز افتاد؟

مقایسه میان آن کارخانه آرمانی آمریکایی در دهه ۱۹۸۰ که در کتاب «هدف» به تصویر کشیده شده، با این کارخانه ناکام و شکستخورده مهماتسازی مسکیت در واقعیت امروز، یک تقابل تاریخی بسیار جذاب میان رؤیا و واقعیت است.
در آغاز کتاب، آمریکا هرچند در باتلاق رکود صنعتی فرو رفته، اما قهرمان داستان همچنان وضعیت عینی کارخانهاش را روبهراه و قابلقبول میداند:
«ما فناوری لازم را داریم؛ بهترین ماشینآلات CNC را که میشد خرید خریدهایم؛ رباتهای صنعتی داریم؛ یک سیستم کامپیوتری پیشرفته داریم که جز قهوه دمکردن احتمالاً از پس هر کاری برمیآید! یک مشت نیروی کار کاردرست و حرفهای هم جور کردهایم که بیشترشان عالی هستند… الان من هم ماشینآلات دارم، هم نیروی انسانی؛ مواد اولیهای که لازم دارم همگی بدون مشکل در دسترسم است و مطمئنم که بازار هم واقعاً به محصولات ما نیاز دارد…»
اما امروز، پس از گذشت چند دهه، اوضاع تولید در آمریکا حتی وخیمتر هم شده است؛ ماشینآلات و نیروی انسانی در بسیاری از صنایع، رسماً هرگونه قدرت رقابتی را از دست دادهاند و دیگر حتی تقاضایی هم برای جنس ساخت آمریکا در بازار باقی نمانده است.
اما در مورد کارخانه تولید گلولههای ۱۵۵ میلیمتری در مسکیت، مسئله پیچیدهتر است. در جریان فعالیت این کارخانه، بسیاری از مشکلات بزرگ و شناختهشده صنعت آمریکا حتی از پیش حل شده بودند:
محصول کارخانه هیچ مشکلی برای فروش نداشت و کمبود بودجهای هم در کار نبود، چون پنتاگون از قبل تمام پیشخریدها و سفارشها را ثبت کرده بود؛
گلوله توپ ۱۵۵ میلیمتری هم نه یک فناوری فوقپیشرفته و نوظهور، بلکه یک محصول کاملاً استاندارد با دههها سابقه تولید بود که قاعدتاً نباید خط تولیدش چالش فنی پیچیدهای میداشت؛
کارخانه حتی نیازی نداشت نگران قیمت تمامشده، سود و رقابت بازار باشد، چون ارتش آمریکا تشنه و محتاج این گلولهها بود و حاضر بود بابت هر دانه از آنها پول کلان و بیحسابوکتاب پرداخت کند…

راهاندازی کارخانه مسکیت در سال ۲۰۲۴، دقیقاً با همان توهمی شکل گرفت که در تمام این سالها دولتهای متوالی آمریکا برای «احیای تولید ملی» به آن چنگ زدهاند: اینکه خیال میکنند صرفاً اگر مسئله را حیاتی و مهم جلوه دهند و بودجه و رانت بیپایان به پایش بریزند، صنعت آمریکا مثل معجزه دوباره زنده میشود و سر جایش برمیگردد.
اما واقعیت ماجرا هرگز به این سادگیها نبوده و نیست.
یکی از مشکلات بزرگ این بود که ارتش آمریکا طی سالهای طولانی، بیش از حد شیفته چیزی شده بود که آن را جنگ نامتقارن و تسلیحات پیشرفته و فناورانه مینامید. در نتیجه، تولید گلولههای ۱۵۵ میلیمتری و بهطور کلی بخش بزرگی از مهمات پایه، به حاشیه رانده شد؛ چون ارتش تصور میکرد برای پیروز شدن در جنگ، اساساً به حجم زیادی از این مهمات نیاز نخواهد داشت.
در نتیجه، زمانی که تصمیم گرفتند کارخانه مسکیت را علم کنند، دیدند در خاک خود آمریکا دیگر حتی یک خط تولید مدرن یا چند کارگر و تکنسین کاربلد در این حوزه پیدا نمیشود. فکر میکنید شرکت جنرال داینامیکس چه دستهگلی به آب داد؟ آنها دست به دامن ترکیه شدند؛ رفتند مدرنترین خط تولید را از ترکیه وارد کردند و تکنسینهای ترک را آوردند تا خط تولید را برای ابرصنایع نظامی آمریکا بالا بیاورند و سرپا کنند!
اما ماجرا از این هم فاجعهبارتر بود. از آنجا که خود آمریکا از بیخ و بن دچار قحطی کارشناس و متخصص در این حوزه شده بود و از طرف دیگر ارتش آمریکا هم عجله داشت تا هرچه سریعتر به این پروژه چراغسبز نشان دهد، واردات خط تولید و تأسیس کارخانه از همان گام اول بدون کمترین نظارت، پژوهش دقیق یا ارزیابی فنی پیش رفت.
در فاز اجرای واقعی هم، دستفرمان مدیریتی جنرال داینامیکس به قدری ضعیف بود که میتوانست هر متخصص مدیریت مرحومی را در گور بیدار کند! چرا؟ چون جنرال داینامیکس از همان روز نخست فقط و فقط چشمش به قراردادها و بودجههای نجومی ارتش بود، نه اینکه واقعاً چیزی تولید شود. ارتش آمریکا هم تا مدتها تنها چیزی که برایش اهمیت داشت، شوآفهای تبلیغاتی و مانورهای روابطعمومی افتتاح این کارخانه بود.

در نتیجه، کارخانه مسکیت به یک کارگاه بیوقفه برای تولید «سکانسهای کمدی» تبدیل شد:
مهماتی که در مراسم افتتاحیه جلوی دوربینها به نمایش گذاشتند، یا از جای دیگری خریداری شده بود یا اصلاً ماکت و قلابی بود!
رباتهای صنعتی خط تولید مدام قاطی میکردند و خرابی به بار میآوردند، تا جایی که کارگران کارخانه، این رباتها را با کاراکترهای ویرانگر فیلم ترمیناتور مقایسه میکردند!
از آن طرف، تکنسینهای ترکیهای و کارگران بومی آمریکا از سایه یکدیگر میترسیدند و کارگران آمریکایی شبانهروز سوءظن داشتند و فریاد میزدند که این ترکها آمدهاند تا برای کشورشان جاسوسی کنند... خلاصه این کارخانه همهچیز تولید میکرد، الا خود گلوله توپ.
اما اوج قضیه اینجاست. با اینکه ارتش آمریکا از اواخر سال ۲۰۲۴ بو برده بود که اوضاع بیخ پیدا کرده و از اوایل سال ۲۰۲۵ قصد داشت بساط خط تولید مسکیت را جمع کند، جنرال داینامیکس باز هم طبق بندهای قرارداد بیوقفه پول پارو میکرد. تا مدتها، هم جنرال داینامیکس و هم ارتش به افکار عمومی دروغ میگفتند که همهچیز گل و بلبل است و تولید هیچ مشکلی ندارد. حتی همین چند ماه پیش، جنرال داینامیکس مدعی شد که قصد دارد با هوش مصنوعی، خط تولید مسکیت را متحول کند—و دوباره یک فقره چک دیگر از خزانه دولت نقد کرد.

حالا فهمیدید چرا هرچه بیشتر زیر بغل صنعت آمریکا را میگیرند، بیشتر زمین میخورد؟ کافی است به همین سفر سورئال و سیرک چندساله این کارخانه مهماتسازی نگاه کنید تا یک پرده از واقعیت را ببینید.
این تراژدیهای صنعتی در سالهای اخیر نه فقط برای آمریکا، که برای اروپا هم به داستانی کاملاً تکراری و آشنا تبدیل شده است. نمونه بارزش شرکت سوئدی نورثولت (Northvolt) بود؛ پروژهای که با اجماع و سرمایهگذاری سنگین چندین کشور اروپایی علم شد تا به زعم خودشان انحصار چین را در تولید باتری بشکند. اما عاقبتش دقیقاً به همان مضحکه کارخانه مسکیت ختم شد: تا لحظه اعلام ورشکستگی، خروار خروار افتضاح و کمدی پس داد، بدون اینکه حتی یک دانه باتری درستوحسابی تحویل بازار بدهد.
ریشه این مصیبت دقیقاً کجاست؟ میتوان فهرستی بلندبالا از دلایل ردیف کرد. در ظاهر، بدیهیترین معضل این است که این پروژههای صنعتی از بیخ و بن فاقد مدیریت واقعی هستند؛ برای آنها چه در مرحله ارزیابیهای پیش از کلنگزنی و چه در چرخه بهرهبرداری، اینکه چطور بشود بودجه دولتی را تلکه کرد و عکس یادگاری گرفت، هزاران بار مهمتر از خود هدایت تولید و مدیریت صنعتی است!
اما فرض کنید بزرگترین نوابغ تاریخ مدیریت را هم بیاورند و مدیرعامل کارخانه مسکیت کنند؛ آیا کاری از دستشان برمیآید؟ بعید میدانم؛ چرا که به قول معروف با حلواحلوا کردن دهان شیرین نمیشود و بدون آرد نمیتوان نان پخت.
ماشینآلات را میخواهید از کجا بیاورید؟
نیروی کار ماهر کجاست؟
دانش فنی و تجربه میدانی از کجا تأمین شود؟
اینها چیزهایی نیستند که یک شبه مثل معجزه از آسمان نازل شوند. کارخانه آمریکایی که در کتاب «هدف» در دهه ۱۹۸۰ توصیف میشد، دستکم هنوز بر شانههای میراث دوران اوج و شکوه صنعتی آمریکا ایستاده بود؛ اما کارخانههای امروز آمریکا چه میراثی برای ارث بردن دارند؟ ویرانههای کمربند زنگزده؟ استیصال و ناامیدی طبقه کارگر سفیدپوست؟ یا زیرساختهای کاملاً فرسوده و عقبمانده؟

این جهان، جهانی مادی است؛ پایهها و زیرساختهایی که تولید صنعتی به آنها نیاز دارد وقتی نابود شوند و از بین بروند، دیگر محال است بتوان آنها را از غیب و با تردستی ظاهر کرد. با این حال، گره اصلی ماجرا حتی فراتر از خود جهان مادی است؛ مسئله این است که مردم و سیاستگذاران حتی همان شناخت پایه از جهان عینی و مادی را هم از دست دادهاند، و این دو لایه بحران بیوقفه یکدیگر را تشدید میکنند.
افول بخش تولید در آمریکا درد جدیدی نیست؛ این یک زخم کهنه از دهه ۱۹۸۰ است؛ همان روزهایی که اضطراب و دستپاچگی آمریکاییها به اوج رسید و برای نجات خودشان دست به تحریم و بایکوت کالاهای ژاپنی زدند. اما تمام اقدامات و طرحهای دهههای اخیر آمریکا برای به اصطلاح احیای تولید ملی، از آرزواندیشی و شعاردرمانی صرف هم بیخاصیتتر بوده و تأثیر کاملاً منفی داشته است.
چرا؟ چون آمریکاییها نه باور دارند که ریشه مشکلات صنعت در جهان واقعی و مادی نهفته است، و نه اصلاً دیگر در اعماق ذهنشان ارزشی برای صنعت و تولید واقعی قائلاند.
به همین خاطر است که میبینید تمام تلاشهای پرسروصدا برای احیای تولید—چه در قالب جنگهای تعرفهای و چه در قالب بذل و بخشش بودجههای کلان—چیزی نبوده جز ریختن خروارها دلار به جوی آب؛ انگار منتظرند پری دریایی از دل آب بیرون بیاید و یک کارخانه طلایی تر و تمیز کف دستشان بگذارد! آنها کمترین اهمیتی برای شرایط مادی لازم جهت سرپا نگه داشتن یک صنعت—از نظام آموزش فنی و مهندسی گرفته تا نیروی کار متخصص و زیرساختهای حیاتی—قائل نیستند. این دقیقاً همان مغلطه و توهم اقتصاد تقاضامحور است که همیشه به باد انتقاد گرفتهام؛ تفکری که ابلهانه میپندارد صرف وجود «تقاضا»، خودبهخود «تولید» خلق میکند، غافل از اینکه نتیجهاش در دنیای واقعی چیزی جز قحطی و کسری مطلق نیست.

مصیبتبارتر اینکه آمریکاییها در ذات خود فقط و فقط شیفته ویترینهای شیک و پرزرقوبرق والاستریت و غولهای فناوریاند. آنها گمان میکنند والاستریت و سیلیکونولی میتوانند قفسه فروشگاهها را به صورت خودکار پر از کالا کنند و گلولههای توپ را هم خودبهخود در لوله تانکها و توپخانهها جای دهند! طبیعی است که در چنین ساختاری، تمام سرمایهها و مغزهایی که میتوانستند چرخهای صنعت واقعی را بچرخانند، به حوزههای دیگر سرازیر میشوند.
به همین دلیل است که با چنین سیرک و وعدهدرمانیهای مضحکی از سوی جنرال داینامیکس در کارخانه مسکیت روبهرو میشویم. اول مدعی شدند پیشرفتهترین خط تولید رباتیک جهان را آوردهاند؛ وقتی دیدند خروجی کار صفر است و یک گلوله هم بیرون نمیآید، رفتند با شرکتهای هوش مصنوعی قرارداد بستند؛ گویی هوش مصنوعی قرار است با ورد و جادو، مس را طلا کند. البته جای تعجب هم ندارد، چون مغز بسیاری از تصمیمگیرانشان واقعاً در همین توهمات سیر میکند.
حرف من این نیست که علم مدیریت بیفایده است یا فناوری و بازارهای مالی بیاهمیتاند؛ مسئله حیاتی و اساسی اینجاست که این ابزارها در نهایت چطور قرار است با جهان واقعی و مادی پیوند بخورند و بر بستر آن کار کنند؟
وقتی آمریکا در اواخر قرن نوزدهم به قدرتمندترین کشور صنعتی جهان تبدیل شد، هنوز نه از هژمونی مالی امروز خبری بود، نه از برتری فناورانه و نه حتی از چیزی به نام علم مدیریت مدرن. اما آمریکاییها در آن زمان منابع و نیروی انسانی فراوانی در اختیار داشتند و مهمتر از آن، این آگاهی را داشتند که چگونه از این امکانات مادی استفاده کنند.
تئوریپردازیها معمولاً فرسنگها از واقعیت زمانه عقبترند و در بیشتر مواقع هم روابط علت و معلولی را اشتباه میفهمند. ماجرا درست مثل همین کتاب «هدف» در دهه ۱۹۸۰ است که شمشیر را برای روشهای مدیریتی عقبمانده آن روزهای آمریکا از رو بسته بود و فریاد اصلاح سر میداد.
شاید حرفهایش فینفسه غلط نبود، اما طنز تلخ تاریخ اینجاست: دوران اوج تولید در آمریکا دقیقاً در دورانی رقم خورد که همان شیوههای مدیریتی بهظاهر غلط و سنتی حاکم بودند؛ در حالی که زوال و سقوط آزاد صنعت آمریکا درست با ظهور همین نظریههای جدید و بزککرده مدیریتی کلید خورد.
آمریکاییها در دهه ۱۹۸۰ وقتی شاهد قدرت گرفتن صنعت ژاپن بودند، دیوانهوار شروع کردند به استخراج مجموعهای از درسها و تجربیات از موفقیت ژاپن. اما حالا که چند دهه گذشته، اگر دوباره به آن ماجرا نگاه کنیم، سؤال این است که واقعاً همه آن درسها و تجربهها چقدر ارزش داشتند؟ آیا از توافق پلازا آموزندهتر بودند؟

↩ امضای توافق پلازا در ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۵ در نیویورک میان اعضای گروه پنج؛ تصمیمی که ارزش دلار را تضعیف و صنایع ژاپن را وارد رکود تاریخی کرد.
گاهی وقتها در تاریخ میبینید با یک مشت شعار توخالی و دستودلبازی مالی، خوک را هم میتوان تا ابرها بالا فرستاد؛ و برعکس، گاهی با وجود خوندل خوردن، کار شبانهروزی و بالاترین درجه از تعهد، باز هم نمیتوان از باتلاق شکست فرار کرد. چرا؟ چون متغیرهایی که نتیجه نهایی را تعیین میکنند فوقالعاده پیچیدهاند. «مفتبری و پیروزی بدون زحمت» و «قربانی جریان شدن» همیشه در تاریخ وجود داشته و دارد، اما این هرگز به این معنی نیست که دسترویدست گذاشتن، ذاتاً درست یا غلط بوده است.
آفت همیشگی و بزرگ علم مدیریت این است که دچار غلو و توهم خودبزرگبینی میشود؛ موفقیتهایی را که حاصل مجموعهای از عوامل بودهاند، به نام مدیریت میزند و نقش مدیر و نظام مدیریتی را بیش از اندازه بزرگ میکند؛ در حالی که فراموش میکند برای اینکه اصول مدیریت واقعاً بتوانند اثرگذار باشند، یا به بیان سادهتر، برای اینکه مردم اصلاً به مدیریت اهمیت بدهند، به مجموعهای از انسانها و شرایط مادی نیاز است.
به همین دلیل است که من در حوزه علوم سیاسی همواره شدیداً از «جبرگرایی نهادی» بیزار بودهام. وقتی یک تئوری مدیریتی غلط را برمیدارید و به سطح کلان یک کشور تعمیم میدهید، نتیجهاش میشود یک خرافه سیاسی تمامعیار: توهم اینکه با چنگ زدن به یک سری کتابچه و نسخههای نهادی مقدس میتوان بر تمام دردهای بیدرمان یک کشور مرهم گذاشت.
فاجعه اینجاست که این دست خرافات نه فقط از آمریکا به اقصینقاط جهان صادر شد، بلکه در ذهن و روان خود جامعه آمریکا هم ریشه دواند؛ هرچه باشد، برای کشوری که خشت اولیهاش بر تعصبات مذهبی بنا شده، خرافات همیشه با پوستینها و نقابهای مختلف بازتولید میشود.
افول صنعت آمریکا را میتوان تا حدی به افول اجتنابناپذیر شرایط مادی نسبت داد، اما مسئله واقعی در نهایت به یک چیز برمیگردد: آدمها.
درست مثل همین دولت ترامپ؛ شعارهای «احیای عظمت تولید» گوش فلک را کر کرده، اما واقعیت سیستم همچنان همان حکمرانی بر مدار کازینوی والاستریت و شاخص بورس است.

↩ دونالد ترامپ درون کازینوی «ترامپ تاجمحل» در آتلانتیک سیتی، نیوجرسی؛ ۱۶ مارس ۱۹۹۰.
کارخانه مسکیت جنرال داینامیکس حتی عرضه ندارد یک دانه گلوله توپ درست و حسابی تولید کند، اما این ناتوانی مطلق هیچ مانعی برای چپاول بودجههای جدید پنتاگون، وعدههای رسانهای و موجسواری روی باد موافق جنگافروزیهای خارجی دولت آمریکا ایجاد نمیکند.
حال وقتی بدانید شخص ترامپ ۱ میلیون دلار از سهام خود جنرال داینامیکس و در مجموع ۱۰ میلیون دلار از سهام غولهای تسلیحاتی آمریکا را در جیب دارد، دیگر نیازی به نبوغ خاصی نیست تا بفهمید اولویت واقعی این حضرات کجاست!
جالبترین نکته این است که کتاب «هدف» درست از همان صفحه اول روی یک اصل طلایی دست میگذارد: «هدف نهایی و غایی هر کارخانهای پول درآوردن است. مسحور و دیوانهی بالا بردن بازدهی تولید نباشید؛ حواستان به این باشد که آیا خروجی نهایی به پول نقد تبدیل میشود و فروش میرود یا نه.»
با این حساب، اگر در سطور قبل گفتم شرکت جنرال داینامیکس بویی از مدیریت نبرده، شاید کمی به آنها کملطفی کرده باشم! چه بسا این بزرگواران اتفاقاً مو به مو تعالیم کتاب «هدف» را پیاده کردهاند: وقتی کارخانه بدون اینکه حتی یک دانه گلوله واقعی تولید کند میتواند میلیاردها دلار به جیب بزند، با سهامش در بورس قمار کند و مثل جاروبرقی سرمایه جذب کند دیگر چه نیازی به تولید واقعی است؟!
پایان/
منبع: https://m.guancha.cn/ZhouDeYu/2026_08_27_828856.shtml













نظر شما