انصارالله یمن طی روزهای گذشته با فعالسازی کانالهای مذاکراتی در مسقط و ورود به دادوستدهای مستقیم و غیرمستقیم با واشنگتن، بُعد تازهای از ظرفیتهای استراتژیک خود را به نمایش گذاشت که نشان میدهد موازنه میدانی چگونه میتواند به یک اهرم دیپلماتیک بالغ تبدیل شود.
در کانون این رویدادها، نشستن هیئت آمریکایی روبهروی نمایندگان صنعا در مسقط، یک پیام بنیادین در روابط بینالملل تلقی می شود: شناسایی دوفاکتوی انصارالله به عنوان فرمانروایان بلامنازع یمن و حاکمان جدید پهنه دریای سرخ.
کاخ سفید بازیگری را که سالها در ادبیات سیاسی خود شبهنظامی یا گروه تروریستی مینامید، اکنون رسماً به عنوان طرف حساب اصلی برای تضمین امنیت شریانهای حیاتی جهان را در عمل به رسمیت شناخته است.
۱. شناسایی دوفاکتو و تفکیک حسابشده هدفها
نشستن واشنگتن پای میز مذاکره، بیش از هر چیز حاصل مهارت انصارالله در تفکیک هدفمند منافع بود. صنعا با تضمین امنیت خطوط کشتیرانی تجاری بینالمللی و متمرکز کردن اقدامات تنبیهی صرفاً بر منافع عربستان، مانع از شکلگیری یک اجماع حقوقی و بینالمللی علیه خود شد. این گزینشگری عقلانی، کارت امنیت یکی از حساسترین گلوگاههای انرژی و تجارت جهان یعنی بابالمندب را منحصراً در اختیار صنعا قرار داد و واشنگتن را به این نتیجه رساند که بازگشت ثبات به دریای سرخ، هیچ مسیر جایگزینی جز گفتوگوی رودررو و به رسمیت شناختن قدرت مسلط یمن ندارد.
هرچند انصارالله در دریا ظاهراً اهداف خود را به علیه عربستان محدود و مدیریت کرد، اما در ادامه با هدف قرار دادن خط لوله حیاتی شرق به غرب، عملاً انتقال و صادرات نفت از این مسیر جایگزین را به صفر رساند، اقدامی که هرگونه راه تنفس برای دور زدن این گلوگاه را مسدود ساخت و نوعی کیش و مات تمامعیار را به محاسبات غرب تحمیل کرد.
۲. بنبست محاسباتی واشنگتن: هزینههای مشخص، دستاوردهای نامعلوم
تحلیلگران اندیشکدههای دفاعی واشنگتن در ارزیابی گزینههای نظامی علیه یمن، با یک معمای راهبردی مواجه شدهاند: هزینهها و خطرات تشدید نبرد آشکار است، اما دستاوردهای سیاسی آن به شدت مبهم به نظر میرسد. ایالات متحده گرچه توان آسیبزدن تاکتیکی به تأسیسات را دارد، اما تجربه کارزارهای گذشته اثبات کرده که بمبارانهای هوایی، نه اراده سیاسی صنعا را متزلزل میکند و نه محاسبات عملیاتی آن را دگرگون میسازد.
از سوی دیگر، اقدام نظامی مستقیم آمریکا، منافع، پایگاهها و داراییهای دریایی این کشور در منطقه را در معرض ضربات نامتقارن قرار میدهد. همزمان، این فرض سنتی در واشنگتن که کلید حل بحران یمن در تهران است، در میدان عمل فرو ریخته است. با وجود همپیمانی ارگانیک با محور مقاومت، تصمیمگیریهای عملیاتی، مدیریت محاصره دریایی و شروط هرگونه توافق، منحصراً در داخل خود یمن اتخاذ میشود.
از این رو، هرگونه تشدید تنش با تهران بدون مشارکت و رضایت صنعا، نهتنها بحران بابالمندب را حل نمیکند، بلکه منطقه را وارد چرخهای ویرانگرتر خواهد کرد، واقعیتی که گفتوگوی مستقیم با حاکمان جدید یمن را به تنها گزینه عقلانی آمریکا تبدیل کرده است.
۳. تله فرسایش برای ریاض و شکنندگی چشمانداز ۲۰۳۰
در ضلع دیگر معادله، عربستان سعودی در موقعیت یک تله استراتژیک کامل گرفتار آمده است. افزایش فشارهای نظامی ریاض نهتنها صنعا را به عقبنشینی وادار نکرده، بلکه دامنه پاسخهای یمن را به قلب زیرساختهای کلیدی انرژی یعنی تأسیسات آرامکو و فرودگاههای مواصلاتی کشانده است. این هدفگیریهای دقیق، شکنندگی برنامههای بلندپروازانه اقتصادی و توریستی موسوم به چشمانداز ۲۰۳۰ را آشکار ساخت.
عدم کارایی ائتلافهای سنتی و بیمیلی شرکای خارجی برای درگیر شدن در باتلاق یمن، پادشاهی سعودی را در برابر دو گزینه پرهزینه قرار داده است: تداوم جنگ هوایی که نتیجهای جز تحمل ضربات سنگینتر بر شریانهای اقتصادی و امنیتی، بدون دورنمای پیروزی قطعی ندارد، یا پذیرش مذاکره واقعی که مستلزم تمکین به مطالبات اصلی صنعا، یعنی رفع کامل محاصره بنادر و فرودگاهها و پذیرش موقعیت تثبیتشده این جنبش در معادلات منطقهای است.
تلاشهای دیپلماتیک ریاض برای فعالسازی میانجیگری قدرتهایی چون چین و پاکستان، اعترافی آشکار به ناکارآمدی ابزار نظامی و نیاز به یافتن یک مسیر خروج بدون باخت مطلق از این نبرد فرسایشی است.
آنچه مشخص است اینکه مانورهای دیپلماتیک اخیر در مسقط اثبات کرد انصارالله توانسته دستاوردهای میدانی را به پیروزیهای تثبیتشده سیاسی تبدیل کند. حضور واشنگتن پای میز مذاکره، نقطه عطف تاریخی در تثبیت موقعیت دوفاکتوی صنعا به عنوان حاکم تعیینکننده بابالمندب و دریای سرخ بود.













نظر شما